|
|
|
|
|
رندی گیج، مجموعهی CDهای صوتی موفقیت، درس اول، دقایق 40 تا 47: شما چیزی رو به دست میارین که انتظار دارین، و اونو میپذیرین. شما که وضع منو میدونین. در سی سالگی کاملاً ورشکسته شدهبودم. بذارین یه مثال بزنم. فرض کنین بین دو تا انگشت شستتون یه کش بستین و اونارو از هم دور میکنین. فرض کنین انگشت شست دست راستتون ویژن شماست و هدف شما و جایی که میخواین بهش برسین؛ و انگشت دست چپتون، واقعیت امروز شماست. هرچه فاصلهی این دو انگشت بیشتر باشه، کشش و قدرت کش هم بیشتر میشه و بیشتر فشار میاره که دو تا انگشتو به هم نزدیک کنه. وقتی این فشار کش زیاد میشه، چند تا اتفاق میتونه بیفته. یکیش اینه که شما رو از وضعی که الآن هستین، ببره به طرف ویژن یا هدفتون. شما یه تصویر خیلی قدرتمند از چیزی که میخواین باشین و جایی که میخواین برین تو ذهنتون دارین؛ در نتیجه کارایی میکنین که واقعیت امروز شما شبیه اون میشه. اتفاقی که متاسفانه برای اکثر آدما میفته برعکسه. کشش، ویژنشونو برمیگردونه نزدیک به واقعیت امروز. میگن: «واقعبین باش! من که دانشگاه نرفتم. چه جوری ممکنه بتونم میلیونر بشم؟!» یا «من که سرمایهای ندارم؛ چه جوری میتونم میلیونر بشم؟!» «باید یکی رو بشناسی؛ روابط داشتهباشی؛ سرمایه داشتهباشی؛ کار بلد باشی و ...». چنین آدمایی همه دلایلی رو که چرا نباید ثروتمند باشن میشمرن. همینطور همهی دلایلی رو که چرا باید سالم نباشن! این که چرا نباید روابط خوبی با اطرافیان داشتهباشن. چرا باید همیشه شاد نباشن. چرا نباید یه ماشین خوب داشتهباشن ... این همون تفکر مبتنی بر نداشتنه. اما درمورد من، یه اتفاق دیگه افتاد. من سی ساله بودم. میخواستم میلیونر بشم و هیچی نداشتم؛ رستورانم ورشکست شدهبود و هر روز رو کف زمین میخوابیدم و تلویزیون نگاه میکردم و ماکارونی میخوردم. تفاوت بین جایی که بودم، با جایی که میخواستم باشم، اونقدر زیاد شده بود که اون کش، پاره شد! یعنی دیگه هیچ کششی نبود. من اونجا بودم. بدهکار. بدون هیچ پولی. ماشین نداشتم و همهی وسایل خونه رو هم فروختهبودم. و اونوقت بزرگترین اتفاق زندگیم برام افتاد ... وقتی اون کش پاره شد، به من اجازه داد بفهمم که برنامهی ذهنیم بر اساس نداشتنه. که من، با اون برنامهی ذهنی، باعث و بانی اصلی اون ورشکستگیام. مثلاً من چند سال مریض بودم و اعتقاد داشتم تقصیر من نیست و هیچ کنترلی روش ندارم. تقصیر یه سری بیماریهای مادرزادیه و رژیم غذاییم. دور و بریهام آدمای خیلی ناجوری بودن؛ آدمای احمق و عقب موندهای که همیشه رفتاری که با من میکردن مخرب بود و منو عقب نگه میداشت. من هیچ پولی نداشتم؛ به خاطر اون بدجنسهای شیطانی که منو ورشکست کردهبودن. قبل از اون هم به خاطر این که چند سال وضع اقتصادی خراب شدهبود؛ قبل از اون هم به خاطر این که شریکم کلاهبردار از آب دراومد؛ قبل از اونم به خاطر این که جای بدی زندگی میکردم؛ قیل از اونم به خاطر این که تو یه خانوادهی فقیر بودم و سرمایهای نداشتم که پول در بیارم؛ قبل از اونم به خاطر این که راهنمایی نداشتم و دانشگاه هم نرفته بودم و همینطور و همینطور و همینطور ... و وقتی اون کش پاره شد، یه دفعه فکر کردم: کسی که همیشه تو صحنهی جنایت بوده، کیه؟! تو همهی این تجارتا و بیماریها و روابط ناجور، یه نفر حاضر بوده: من! و پذیرفتم من بودم که باعث همهی اینا شدهبودم ... میدونم شما الآن میگین: «این خیلی سادهانگاریه ... میخوای بگی فلان چیز و فلان و بهمان تقصیر من بود؟!». نه. من نمیخوام مقصر معرفی کنم. ولی میخوام بگم: «شما، و فقط شما هستین که تعیین میکنین چه نتیجهای بگیرین. چه این نتایج فوقالعاده باشن، چه متوسط، چه وحشتناک و افتضاح». من یه دوستی داشتم که تو سیسالگی مثل من بود. یه ورشکستهی کامل؛ من هر از چندی حتی بهش مثلاً 25 دلار میدادم با چک، چون پول شام و نهار نداشت. اونم مجبور بود فردا چکو ببره بانک نقد کنه چون حتی کارت اعتباری هم نداشت. یه همکاری داشت که از کارت اعتباریش سواستفاده کرد و حسابش بسته شد. بعدشم کارشو از دست داد. هیچ کدوم از اینا هم تقصیر خودش نبود. اون یه قربانی بیگناه بود. هروقت میدیدمش یه تراژدی جدید براش اتفاق افتادهبود. یه بار با قرض و قوله یه وانت دست دوم خریده بود که یه طلبکار سرش خراب شد و ناچار شد اونم بفروشه حتی به قیمت کمتر. هیچ کدومش تقصیر اون نبود. حتی من باهاش قرار میذاشتم مثلاً 10 صبح. نمیومد. جوابم نمیداد. بعد 3 بعد از ظهر زنگ میزد؛ عذرخواهی میکرد و میگفت: «تقصیر من نبود؛ همسرم زنگ ساعتو خاموش کردهبود!» بهش گفتم: «خدای من! من با همسرت طرف نیستم. با تو طرفم. همسرت که قرار نیست تو رو ثروتمند کنه. تو باید مسئولیت زندگی خودتو به عهده بگیری.» به نظر اون تقصیر خودش نبود. خوب زنش ساعتو خاموش کرده بود. تقصیر خودش نبود. همکارش سرشو کلاه گذاشتهبود. تقصیر خودش نبود ... سر قرار بعدی هم نیومد چون بیمارستان بود. شب قبلش تو خیابون با یکی دعواش شده بود و اون لتوپارش کرده بود. تقصیر خودش نبود. هیچ کاری نمیتونست بکنه ... درست مثل من تو سیسالگیم. اطرافیانم کسانی بودن که پرداخت قبضارو به آخرین روز مینداختن بعدشم میخواستن 10 روز عقبش بندازن بعد روز آخر میخواستن پول قرض کنن و من بمیرم و تو بمیری و باز روز آخر هزار ماجرا پیش میومد و هر روز و هر روز و هرماه و هر سال و ... . بله. من تو سیسالگی این بودم. و اینو تو اون وضعیت کشف کردم. اولین چیزی که کشف کردم این بود که: باعث و بانی همهی اینا منم. بعدش یه کتاب پیدا کردم که قوانین موفقیتو بهم یاد داد ... ولی اولین قدم این بود. منم عامل همهی اینا! و دربارهی خودتان ... اصلاً ویژنی دارید که چنین کشی وجود داشتهباشد؟ جایی هست که بخواهید برسید؟ این کشش، دارد اعمال میشود؟ اگر بله، شما را به سمت دلخواه میبرد یا دلخواه را به سمت واقعیتتان؟ یا پاره شده؟ و در نهایت،علت اصلی این اتفاق کیست؟ آیا کنترلی روی اتفاقات و عامل آن دارید؟ تنها اگر جوابتان مثبت است، آماده باشید تا قوانین موفقیت را با هم یاد بگیریم. تا یاد بگیرید که این کنترل را که خودتان عاملش هستید، چهگونه اعمال کنید و چه کنید تا شادی،موفقیت و ثروت همواره به سمتتان جاری باشد؛ تا زمانی که نپذیرید کنترل همهچیز دست شماست، هیچ چیز را نمیتوانید عوض کنید ... سه روز آخر از ماه ژوئن باقی مانده است! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:51 توسط علیرضا
|
||